X
تبلیغات
دلنوشته های دو همنفس - حسین پناهی

دلنوشته های دو همنفس

سکوت

کهکشان ها! کو زمینم؟!
زمین! کو وطنم؟!
وطن! کو خانه ام؟!
خانه! کو مادرم؟!
مادر! کو کبوترانم؟!

معنای این همه سکوت چیست؟!
من گم شده ام در تو یا تو گم شده ای در من .. ای زمان؟!...

 

...کاش هرگز آن روز از درخت انجیر

 

 پایین نیامده بودم.......

 

کــــــــــاش...

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 13:47  توسط نفس  | 

چشم من و انجیر

دیوونه کیه؟! عاقل کیه؟! --- جونور کامل کیه؟!

واسْطه نیار٬ به عزتت ٬ خمارم --- حوصله ی هیچ کسی رو ندارم

کفر نمی گم٬سوال دارم! --- یه تریلی محال دارم

تازه داره حالیم میشه چی کاره م --- می چرخم و می چرخونم ٬ سیاره م

تازه دیدم حرف حسابت منم --- طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم.. بستمش!

راه دیدم نرفته بود.. رفتمش!

جوانه ی نشکفته رو رَستمش!

ویروس که بود! حالیش نبود.. هستمش!

جواب زنده بودنم مرگ نبود..! جون شما بود؟!

مردن من٬ مردن یک برگ نبود..! تورو به خدا بود؟!

اون همه افسانه و افسون ولش...؟

این دل پر خون ولش..؟!

دلهره گم کردن "گدار" مارون ولش؟!

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!..

خیابونا٬ سوت زدنا٬ شپ شپ بارون ولش؟!..

دیوونه کیه؟! عاقل کیه؟! جونور کامل کیه؟!..

گفتی بیا زندگی خیلی زیباس!.. دویدم!

چشم فرستادی برام تا ببینم.. که دیدم!

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟!

کنار این جوی روون نعناش چیه؟!

این همه راز..

این همه رمز..

این همه سِر و اسرار.. معماست؟!

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!

مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله!

پریشونت نبودم؟!!!...

من... حیرونت نبودم؟!!!!...

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!

"اتم" تو دنیای خودش حریف صدتا رُستمه!

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه..

انجیر میخواد دنیا بیاد.. آهن و فسفرش کمه!

چشمای من آهن انجیر شدن..

حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن..

عمو زنجیر باف! زنجیرتو بنازم!

چشم من و انجیرتو بنازم!

دیوونه کیه.. عاقل کیه... جونور کامل کیه.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 19:59  توسط نفس  | 

سیــــــــــاهِ سیـــــــــاهم..

با زرد هماهنگم کن٬ استـــــــــــــاد!

گاه حجم یک کلاغ ٬ کنتراست تابلو را حفظ میکند...

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 13:16  توسط نفس  | 

من زندگی را دوست دارم٬ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم٬ اما از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم٬ ولی از پاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم٬ ولی از زن ها می ترسم!

کودکان را دوست دارم ٬ ولی از آیــــنه می ترسم!

سلام را دوست دارم٬ ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم ٬ پس هستم!

این چنین می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم...!

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 13:11  توسط نفس  | 

در پناه حسین

 

دیگر تمام شد آن همه..... هی تو از انتظار آدمی و پری...........

امروز٬ ۱۷ اَمرداد.. سال ۱۳۸۳.. اَمرداد! ماه بی مرگ! ... اَمرداد٬ حسین پناهی را جاودانه کرد..!

روحش شاد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 10:57  توسط نفس  | 

بر می گردم

با چشمانم

که تنها یادگار کودکی منند...

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟!...

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 19:2  توسط نفس  | 

 

دیگر نه از خدا خواهم گفت

و نه از عشق...

تو

از هر گفته ای گویا تری...

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 18:57  توسط نفس  | 

 

پس اینها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها٬ دلخوشی ها٬ ثانیه ها٬ دقیقه ها

ما زنده ایم چون بیداریم

ما زنده ایم چون می خوابیم

و رستگار و سعادتمندیم

زیرا هنوز بر گستره ی ویرانه های وجودمان

پانشینی برای گنجشک عشق

باقی گذاشته ایم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 20:42  توسط نفس  | 

رسالت

 

و رسالت من این خواهد بود:

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آنهارا

با خدای خویش

چشم در چشم هم، نوش کنیم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 23:19  توسط نفس  | 

اَمرداد

 

ما بدهکاریم..

به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند:

"معذرت میخواهم، چندم مرداد است؟!"

و نگفتیم...

چون که مرداد

گورِعشقِ گلِ خونرگِ دلِ ما بوده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 23:16  توسط نفس  | 

سالهاست که مرده ام...

 

 

به ساعت نگاه میکنم:

حدود سه نصف شب است

چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره می روم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه های کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا می پرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز معمای سبزی رودخانه از دور برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا می پرم

و خوب می دانم که

ســــالــــــهاســـــت کـه مُــــــرده ام..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 18:56  توسط نفس  | 

جا مانده است ... چیزی... جایی...

که دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...

نه موهای سیاه و ..

نه دندانهای سفید..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 21:55  توسط نفس  | 

 

درحالی که به صدای گرم و محزون و تنهای حسین پناهی گوش میدم.. کتابهاشو ورق می زنم تا یه شعر انتخاب کنم برای نوشتن... به آخر کتاب میرسم.. برمیگردم از اول.. باز تا آخر.. می بینم نمی شه از هیچ کدوم از این شعرا چشم پوشید و دیگری رو ترجیح داد... کاش می تونستم همه شونو براتون بنویسم.. اما نمیشه! پس به پیشنهادی بسنده میکنم.. که برای یکبار هم که شده نگاهی به شعرای حسین بندازید.. حال خوندن ندارین صداشو گوش بدین.. اینجوری بهتر هم هست.. چون دقیقا می تونید درک کنید که حسین هر کلمه رو با چه حسی روی کاغذ آورده...

---

برای اعتراف به کلیسا میروم

رودرروی علف های روییده بر دیوار کهنه می ایستم

و همه ی گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم

بخشیده خواهم شد به یقین!

علف ها بی واسطه با خدا سخن میگویند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 16:14  توسط نفس  | 

 

کهکشان ها، کو زمینم؟!

زمین، کو وطنم؟!

وطن، کو خانه ام؟!

خانه، کو مادرم؟!

مادر، کو کبوترانم؟!

...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو... یا تو گم شده ای در من... ای زمان؟!

... کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم... کاش....

 


شب در چشمان من است: به سیاهی چشم هایم نگاه کن!

روز در چشمان من است: به سفیدی چشمهایم نگاه کن!

شب و روز در چشمان من است: به چشم های من نگاه کن!

پلک اگر فرو بندم، جهانی در ظلمت فرو خواهد رفت...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 23:35  توسط نفس  | 

خدا..

 

خدا تو جوونه ی انجیره!

خدا تو چشم پروانه است وقتی از روزنه ی پیله اولین نگاهش به جهان می افته..

خدا بزرگ تر از توصیف انبیاست..

بام ذهن آدمی حیاط خانه ی خداست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 18:22  توسط نفس  | 

... و فکر کن!

واقعاْ فکر کن که چه هولناک میشد

اگر از میان آواها

بانگ خروس را بر میداشتند...

و همین طور ریگ ها و ماه و منظومه ها...

ما نیز باید دوست بداریم...

آری!باید!

زیرا دوست داشتن ...

خال بال روح ماست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 12:41  توسط نفس  | 

غریب

مادربزرگ!
گم کرده ام در هیایوی شهر

آن نظربند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره ی دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت...

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 12:33  توسط نفس  | 

تار عنکبوت

در انتهای هر سفر،

در آینه

دار و ندار خویش را مرور میکنم:

این خاک تیره، این زمین،

پاپوش پای خسته ام!

این سقف کوتاه، آسمان،

سرپوش چشم بسته ام!

اما.. خدای دل!

در آخرین سفر

در آینه به جز دو بیکرانه ی کران،

به جز زمین و آسمان،

چیزی نمانده است!

گم گشته ام... کجا؟!

ندیده ای مرا؟!...

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 13:39  توسط نفس  | 

من حسینم... پناهیم...

"حُرمت نگه دار.. دلم.. گُلم..کاین اشک خون بهای عمر رفته ی من است..

میراث من! نه به قید قرعه.. نه به حکم عُرف!

یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت ... به نام تو!..."

 

چند روز بعد سالمرگ حسین پناهی یه...

همون کسی که شخصیتشو پشت نقش هایی که بازی می کرد پنهان نگه می داشت و سعی میکرد به کسانی که  حرفشو نمی فهمن بگه : "این نقش منه که دیوونه س.. نه من!!"

کسی که تو یه دنیای دیگه زندگی میکرد.. و یکی مثل من فقط ظاهرشو می دیدم.. که انگار دیوونه س.. سعی میکردم اداشو در بیارم.. چون قبولش داشتم.. چون می دونستم این دیوونه بازیا برای مخفی کردن اصل ماجراس! حالا اون اصله چی بود.. خدا میدونه و خود حسین.. آره! من فقط اداشو در میاوردم اما از بطن دنیاش.. یه دنیا فاصله داشتم... چقدر حسودیم میشه به کسایی که با حسین همراه و همنشین بودن...

کسی که دنیاش پُر سوال بود و هرچی می گذشت این سوالا عمیق تر میشد تا جایی که دیگه نتونست تاب بیاره و تصمیم گرفت که بره.................. بره و همه ی اونایی رو که دوستش داشتن تو یه غم بزرگ رها کنه...

چقدر از رفتنش ناراحت شدم ..و هنوز که هنوزه از اون غم بزرگ ذره ای کم نشده....

وقتی آخرین بازیش(روزگار قریب) پخش میشد، با تمام وجود نگاهش میکردم و ... غصه میخوردم...

غصه از اینکه نیست.. غصه از اینکه وقتی بود نمی شناختنش.. با لفظ "همون دیوونه هه" خطابش می کردن.. غصه از اینکه چرا تا یکی زنده س قدرشو نمیدونن.. و در مورد حسین پناهی حتی وقتی مُرد... باز بهای خاصی بهش ندادن... وای که چقدر جاش خالیه...

گفت وقتی بمیرم می فهمین من کی بودم.. شعراشو شنیدن.. گفتن "ای بابا.. اصلا معلوم هست چی میگه!؟ اگه ما کار نکنیم ، چطوری می تونیم جوراب و شلغم بخریم.. آخه یعنی چی...!!"  گفتن "دیوونه بوده! نمی دونسته چی داره میگه!"

وای خدای من! ما دیوونه ایم! ما کم داریم! ما نمی فهمیم چی داریم میگیم و همین جوری غیغاج می زنیم تو روزگار..(ازتون معذرت میخوام! منظور من از ما کساییه که حسین پناهی رو درک نکردن... نه شمایی که داری میخونی...)

چرا وقتی چیزی رو نمی فهمیم انکارش میکنیم؟! این ضعیفانه ترین و جاهلانه ترین کاریه که میشه کرد!

حسین پناهی برای زندگیش هدف داشت... اونهم "پیدا کردن هدف زندگی" بود.. و تا آخرین نفس برای رسیدن به جواب جنگید... من فکر می کنم اون جواب رو پیدا کرد که تصمیم به رفتن گرفت... وگرنه می موند و به راهش ادامه میداد تا ......

 

 

 

حسین پناهی بزرگ

"چه غریبم روی این خوشه ی سرخ...

من می خوام برگردم به کودکی........................................."


از امروز تا ۱۷ امرداد میخوام شعرای حسین رو بنویسم... خوشحال میشم نظرتون رو بگین...

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 11:55  توسط نفس  |